موجود در انبار
اولی که زندانی شدم سخت ترین چیز این بود که فکرهایی که می کردم فکرهای یک آدم آزار بود. مثلا یک دفعه بدجوری دلم می خواست در ساحل باشم و کنار دریا قدم بزنم.
وقتی صدای اولین موج هایی که به کف پایم می خورد از خیالم می گذشت وحس کردن آبی که به تنم می خورد و احساس راحتی و آزادی ام از این حال ، یک دفعه متوجه میشدم چقدر دیوارهای سلولم تنگ به من چسبیده اند. اما این حال چند ماهی بیشتر دوام نداشت.بعد از آن همه ی فکرهای من ، فکرهای یک ادم زندانی بود. به انتظار هواخوری روزانه در حیاط یا ملاقات با وکیلم مینشستم.
موجود در انبار
در زیر میتوانید پاسخ سوالات خود را بیابید. در غیر این صورت از ما بپرسید، ما همیشه به سوالات شما پاسخ خواهیم داد. (جهت ویرایش این قسمت به پیکربندی پوسته > تب متفرقه > سوالات متداول مراجعه نمایید.)
هنوز بررسیای ثبت نشده است.